یاد ها رفتند و ما هم می رویم از یادها
خبرنگار مرتضی متین فر
نويسندگان

پیرمرد آرام و بی حرکت به پشتی خانه اش تکیه کرده بود و دیگر انگشتهایش دانه های آبی رنگ تسبیح را به حرکت در نمی آورد چهره روشن و مهربانش را تبسمی ملیح آراسته بود . گویا بعد از نماز شب و ادا نمودن نماز صبح هنگام ملاقات فرشته مرگ کاملا" منتظر و آماده عروج و دیدار با معبود خویش بوده است و این بار نه عشق به فرزندانش و نه دل نگرانی برای همسر معلول ومادر تنهایش او را از سفر به سوی سرای جاوید باز نداشته بود ....


 اولین آپاراتچی زنجان

پیرمرد آرام و بی حرکت به پشتی خانه اش تکیه کرده بود و دیگر انگشتهایش دانه های آبی رنگ تسبیح را به حرکت در نمی آورد چهره روشن و مهربانش را تبسمی ملیح آراسته بود . گویا بعد از نماز شب و ادا نمودن نماز صبح هنگام ملاقات فرشته مرگ کاملا" منتظر و آماده عروج و دیدار با معبود خویش بوده است و این بار نه عشق به فرزندانش و نه دل نگرانی برای همسر معلول ومادر تنهایش او را از سفر به سوی سرای جاوید باز نداشته بود

اولین ها همیشه برای هر کس و هر زمانی از اهمیت به سزایی برخوردارند اولین روز تولد ، اولین کلمه که بر لبها جاری می شود اولین معلم ، اولین دوست و اولین مدرسه و ...... هرکدام ویژگی خود را درند و همه آنها با اهمیتند یکی از اولین های شهرمان در یک روز صد رنگ پائیز 1323 هجری شمسی در زیر سقف یکی از خانه های قدیمی زنجان و در دل یک خانواده  کم بضاعت بعنوان دومین فرزند پسر به دنیا آمد که پدرش نام او را یدا... گذاشت کسی نمی داند ولی شاید روزی که پدرش این نام را برای او انتخاب کرد نمی دانست پسر دوم خانواده 6 نفره اش همچون نامش تبدیل به یکی از دستهای پنهان و آشکار پروردگار مهربان شده و در طول زندگی خود آرامش بخش زندگی خیلی ها خواهد بود .

یدا... خیلی زود بزرگ می شد ولی گویا مشکلات نیز به همراه او قد کشید و بزرگ می شوند پدر هر روز با دوچرخه ای که بر ترک آن چندین پتوی رنگانگ را با ریسمان گره زده بود کوچه پس کوچه های شهر را در می نوردید و با صدای زنگ زده ای فریاد می زد پتویی ، پتو دارم و شب هنگام با درآمدی بخورو نمیر راهی خانه ای می شد که فرزندانش و همسر مومنه اش در انتظارش بودند و یدا... هر روز بزرگتر می شد و هر روز چهره نفرت انگیز نداری را  بیشتر می شناخت عزمش برای مبارزه با آن بیشتر و بیشتر می شد

بنابراین خیلی زود وارد بازار پرهیاهوی کار و کسب روزی حلال شد .

او فقط 13 سال داشت و دنیای پول و تلاش برایش خیلی بزرگ و ناآشنا بودند ولی او یک قلب بزرگ و مهربان و شانه های استوار داشت که در قهوه خانه برادرش از صبح تا ساعتهای بعد از غروب آفتاب عرق می ریخت و هر کاری که به او محول می شد را به نحو احسن انجام می داد و درآمدش لبخندی می شد بر صورت خسته مادر و نور امیدی در قلب پدرش و امیدی برای فردای خودش

 سه سال خیلی زود سپری شد و اکنون برادرش دیگر نمی خواست قهوه چی باشد او یک کار دولتی در اداره پست یافته بود و میخواست کارمند شود. لذا قهوه خانه تعطیل شد . او مغازه اش را تعطیل کرد و بار دیگر یدا... به تنهایی دست به کاسه زانوانش گذاشت و یک یا علی گفت و رفت تا کار جدیدی پیدا کند هیچکس نمی دانست که او چطور سر از دنیای هزار افسون و هزار چهره سینما در آورد . ولی طبع پرشورش او را واداشت که خیلی زود یک دوره کوتاه نمایش فیلم با آپارات را یاد بگیرد و بعنوان اولین آپاراتچی زنجان در سیما ستاره آبی مشغول به کار شود .

اطاقک تنگ و تاریک و یک دستگاه آپارات که حیات خود را از انرژی ذغال دریافت می کرد خیلی زود تبدیل به همه دنیای او شد . او راه آینده و سعادت خواهرانش و آسایش مادرش را در آن جستجو می کرد .

ساعتها در آن اطاق تاریک می ایستاد و از روزنه کوچک روی دیوار یکی از شگفتیهای قرن بیستم را روی پرده نقره ای به جلوه در می آورد و با صدای فریاد شادی و کف زدن و سوت زدن های تماشاچیان پیر و جوان و گاه اشکهای دخترکان داخل سینما می کشید و زندگی می کرد .

او بقدری شیفته کارش شده بود که وجودش با دستگاه آپارات و فیلم ها درهم آمیخته شده، دوست شده ،و یکی شده بود و آنقدر کنجکاوانه آن را تماشا و باعشق جستجو کرده بود که دیگر کوچکترین قطعاتش را می شناخت و هرگاه قلب ذغال می سوخت معشوق شروع به ناز کردن می نمود دستهای مهربان یدا... ناز او را می خرید و مشکلاتش  را حل می کرد و مدیریت سینما با خوشحالی تعمیر و نگهداری دستگاهها را نیز به او سپرده بود .

در آن ایام صدای گرم و جوان  او هنگامی که سکوت قبل از شروع فیلم در سالن سینما حکم فرما می شد از پشت بلندگو در سالن طنین می اتداخت و فیلم هایی را که از پرده سینما به اکران در می آمد ستارگانش را معرفی می کرد او سواد چندانی نداشت و چون بایستی هم نریشن بگوید و هم مواظب پخش فیلم باشد مجبور بود همه چیز را حفظ کند ولی شیرینی کسب روزی حلال هر سختی را برایش شیرین می کرد .

همه زندگی اش شده بود کار صبح تا شب به سختی کار می کرد .

چندی بود که در شهرمان هیئت ورزشی بدمینتون افتتاح شده بود و او جزء اولین های این رشته ورزشی زیبا بود که با علاقه و شور پسر ایرانی که پشتوانه ای از رستم دستان و آرش کمانگیر دارند در ورزشگاه امجدیه و در سالنی که حتی سقف هم نداشت هفته ای چند بار به تمرین و ورزش مشغول می شود و با آقای انصاری که اکنون رئیس هیئت بدمینتون زنجان و رئیس فدراسیون بدمینتون ایران و از مربیان تراز اول کشوری در آن رشته ورزشی است هم دوره بود و بارها با هم بازی کرده بودند ولی ساعات کار طولانی و شوق به نگهداری خانواده او را از این علاقه اش جدا کرده و فعالیتهای ورزشی او را به نرمشهای صبحگاهی در خانه محدود کرد .

سن سربازی موقعی  است که هر پسری باید وارد جاده ای شود که بزرگان نامش را راه مرد شدن گذاشته اند اما یدا... سالها بود که در جاده پرپیچ و خم مرد شدن گام بر می داشت ولی این بار با قوانین کشوری هم باید مرد شدنش محک می خورد سال 1352 عازم خدمت سربازی شد در آنجا بعد از آموزشهای مرسوم اولیه بعلت سواد اکابری که داشت و سروزبان دار بودنش درجه سرجوخگی گرفت و همان باعث شد که در یک دوره فنی برق کاری و سیم کشی ساختمان را بگذاراند واین آموخته اش را هنگام برگشتن چون ره آوردی عزیز در کوله بارش بگذارد و بیاورد تا کی بتواند از آن استفاده کند .

سربازی که تمام شد دوباره به اطاق تاریک بالای سینما ستاره آبی برگشت و دوباره همدم یار قدیمی خود گردید . اکنون وضع مالی او کمی بهتر شده بود و با اندوخته ای که از سالها کار و تلاش خود جمع آوری کرده بود یک مغازه کوچک در مرکز شهر و طبقه دوم قنادی فرد خریداری کرده و اتاقی که در سینما نبود در آنجا صفحه گرامافون و وسایل سیم کشی می فروخت .

خواهرانش در آن سالها با دو برادر تهرانی ازدواج کردند و رفتند دنبال زندگی و بخت خودشان و یدا... خوشحال بود که نقش بزرگی در سعادت آنها داشته است .

مشکلات بزرگ و کوچک ، کم سوادی و فقر ، یدا... را بر آن داشته بود که به هر قیمتی شده برادر کوچکش را به ادامه تحصیل تشویق کند و نگذارد او از درس و مشق لحظه ای دور بماند خدا را شکر که برادرش نیز سخت مشغول تحصیل بود و بعد از اخذ دیپلم جهت ادامه تحصیل عازم کشور ترکیه شد .

قلب مهربان یدا... و روح بزرگش در سال 1355 بشدت در تلاطم بود و عشق وجوانی و مهربانی و امید و آرزو چنان آشوبی در جانش انداخته بود که خواب خوراک برایش حرام شده بود برای لحظه ای چهره غمگین و هیکل در تلاش دخترک جوانی که چندین بار در سالن سینما او را دیده بود از نظرش محو نمی شد .

دختر جوان به علت نامعلومی از ناحیه پاهایش مشکل داشت و با مشکلات فراوان و با تکیه به دیوار و یا همراهان خودش را جابه جا می کرد .

قیافه مغروری داشت و لباسها و سرو وضعش نشان می داد از خانواده مرفه و اصیلی برخوردار است ولی چشمهایش غمگین و تنها بود . قلب یدا... این غم را می شناخت و می خواست با پیوند زدن قلاب مهربان خودش به او، خنده را مهمان این چشمها کند بنابراین به خواستگاری او رفت و گویا در کتاب امتحانات بی شمارش با این وصلت ورق تازه ای گشوده شد چرا که علی الرغم احترام بیش از حدی که او به همسرش داشت  و عشق و محبت بی دریغ که نثار او می کرد همسر متکبرش همیشه از بالا به او می نگریست و انگار می خواست انتقام معلولیت و ناتوانی جسمی خود را از او بگیرد هیچگاه با خنده های یدا... نمی خندید و سپاسگزار محبت او نبود ولی یدا... خسته نمی شد .با سپاس مهربانی های او خداوند مهربان در سالهای 56 و 57 دو دختر زیبا و سالم هدیه دستهای پر تلاش یدا... به او عطا نمود باز تلاش و کوشش و باز زحمت بی پایان ، چرا که بر خلاف زن و شوهرهای دیگر در این زندگی یدا... می بایست هم پدر باشد و هم مادر، باید می خرید ، می شست و می پخت ومی داد فرزندانشان می خوردند و می بالیدند و گرمای زندگی اش می شدند .

در سالهایی که او سخت مشغول بود و در خانه و بیرون خانه نقش پر از فراز و نشیب فیلم زندگییش را اجرا می کرد .کشورمان دستخوش حوادث گردیده و بزرگترین انقلاب قرن در حال تکوین بود بعد از پیروزی شکوهمند اسلامی صاحب سینما مانند بسیاری از سرمایه داران کشورمان چمدان دارایی های نقدش را بست و راهی مهاجرت به غرب شد .وی قبل از رفتن می خواست مدیریت سینما و کسب و کارش را به یک فرد مورد اطمینان بسپارد و با خیال راحت رهسپار سفر باشد تا اگر ماندگار شد و یا حتی برگشت بتواند از این دارایی ارزشمند ش سود ببرد و چه کسی بهتر از یدا... که او را چندین سال بود می شناخت و می دانست بشدت درستکار است ولی یدا... نه این امانت و نه آن شغل دهن پرکن هیچکدام را قبول نکرد چرا که خسته بود و مدام می گفت سینما دیگر آن شور و حال سابق را ندارد حالا مغازه کوچک بالای قنادی فرد تنها محل درآمد او شده بود و بعد از انقلاب هم دیگر صفحه فروشی ممنوع شده بود بنابراین او شروع کرد به سیم کشی در منازل و فروش وسایل الکتریکی و خرده ریز دیگر تا بتواند راه زندگی را با عشق و زحمت دنبال کند سال 63 هدیه دیگری برایش داشت یک دختر کوچک و زیبای دیگر به گنجینه  او افزوده شد و قلب بزرگ پدر را سرشار از امید و آرزو کرد ، وقتی فرزندانش را آماده رفتن به دبستان می کرد ووقتی همسرش را با هزار مشکل و غرولندش برای گردش می برد و وقتی برای مادرش کمک خرجی می داد و وقتی خبر اخذ مدرک لیسانس برادر کوچکش در رشته الکترونیک را شنید چشمهایش غرق در اشک می شد و زیر لب می گفت که بار پروردگارا شکر که به من این همه نعمت عطا فرموده ای

و ستاره های شب شاهد بودند که او چطور تن خسته اش را هنگام سحر از بستر بیرون می کشید و با نماز شب سر بر آستان بندگی خداوند می سائید و اشکهای گرمش بر صورت مهربانش جاری می شد و یارب یارب گویان منتظر سرود محمدی می شد تا نماز صبح را ادا کند . و روز حلال را با تلاش بیشتر و بیشتر آغاز کند .

رونق کوچه باشگاه و تبدیل شدنش به بورس لوازم فروشان الکتریکی باعث کسادی کارش شده بود با یاری خداوند و پشتوانه ای که از خلاقیت ایرانی خود داشت راهی پیدا کرده بود تا فندکهای یکبار مصرف را که خراب می شدند تعمیر و یا آنهایی که گازشان تمام شده بود را شارژ نماید با لبخندی و زبانی خوب تقدیم مشتری هایش بنماید .

هر آقای پیر ویا جوانی که پا به داخل مغازه اش می گذاشت لقب افتخاری دکتر یا مهندس از آقا یدی می گرفت و یک لبخند روی لبهایش می نشست همین باعث شده بود خودش هم در میان کسبه محل به مهندس معروف شود شاید هم بخاطر تعمیرات عجیب و غریبش به او مهندس میگفتند ولی هر چه بود طبع شوخ ، چهره متبسم و رفتار مهربانش او را محبوب همه کرده بود .

روزها و هفته ها گذشت و سالهای زندگی مثل برق و باد می گذشتند و کم کم گرد پیری بر سرو روی مهربان یدا... می نشست  حالا دخترانش بزرگ شده و ازدواج کرده بودند برادر کوچکش در ترکیه فوق لیسانس و دکتری گرفته بود و به عنوان استاد دانشگاه در دانشگاه باش کند ترکیه مشغول بکار بود پدرش فوت کرده بود و او تنها همدم  مادرش گشته بود . یدا... خسته بود و دلش می خواست کمی استراحت کند کمی آرامش داشته باشد و از زندگی خود لذت ببرد و بالاخره در سال 86 بازنشسته تامین اجتماعی شده و به گروه مستمری بگیران پیوست دیگر خیلی کم به مغازه اش سر می زد و بیشتر اوقاتش را در کنار همسر و فرزندانش سپری می کرد ولی افسوس در زمان که او را پیر و خسته کرده بود نتوانسته بود قلب یخی همسرش را گرم ومهربان کند او همچنان با ناسپاسی در خانه حکمرانی می کرد و اصلا" فکر نمی کرد این کوه غروری که او به آن تکیه زده است ثروت بی حد و حساب پدرش نیست بلکه شانه های استوار و مردانه همسرش یدا... است .

اما یدا... همه اینها را می دید و باز هم سپاسگزار پروردگار بود . سالها بود او مهمان دیگری را هم پذیرایی می کرد ،استنثاق سالها دود زغال در فضای بسته و تاریک آپاراتخانه و بعد گاز فندک و تلاش شبانه روزی قلب بزرگش را بیمارکرده بود و انگار نمی خواست همپای او باقی بماند .

شبی که حمله قلبی کرده بود و نفسهایش از درد تنگ شده شماره افتاده بود و در بخش ccu بیمارستان بستری بود برای اولین بار در مقابل دیدگان بنده خدا اشک میریخت و در خواب پرستار جوانی که از او سوال میکرد پدر جان چرا گریه می کنی سینه ات درد می کند ؟ مسکن می خوای گفته بود نه به این فکر میکنم که اگر من بمیرم چه کسی از همسرم مراقبت می کند ؟

آری روح بزرگ او حتی در بستر بیماری در لحظه ای که بین مرگ و زندگی قرار داشت هم نگران عزیزانش بود و یکبار دیگر پروردگار با دستهای توانمند پزشکان و پرستاران زندگی را برای مدت حدود یکسال و نیم در رگهای او جاری نمود تا شاید امتحانی باشد برای ایمان یدا... و قلب یخ زده همسرش و هدیه ای باشد برای دخترانش .....

سپیده دم 13 تیر ماه 1389 پیر مردآارام و بی حرکت به پشتی خانه ه اش تکیه کرده بود و دیگر انگشتهایش دانه های آبی رنگ تسبیح را به حرکت در نمی آورد . چهره روشن و مهربانش را تبسمی ملیح آراسته بود . گویا بعد از نماز شب و ادای نماز صبح هنگام ملاقات فرشته مرگ منتظر و آماده عروج دیدار با معبود خویش بوده است  و این بار نه عشق به فرزندانش و نه دل نگرانی برای همسر معلولش او را از سفر به سرای جاوید باز نداشته بود %

[ چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٠ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مرتضی متین فر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مرتضی متین فر متولد دی شهر زنجان دوستدار طبیعت وکوه علاقمند خبر نکاری وبسکتبال
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک فا